
روزی از میان امواج دریای غم و اندوه، گوهر امید و آرزو سر برآورد و مرا به تکاپو وادار کرد.گویی، بوی امید به مشام می رسید و دل را بشارت یک هوای لطیف و یک آسمان صاف می داد.با همه چیز و همه کس، راز و نیاز، نشاید و دل آرام نباید.آن گاه که نور طلایی گنبد حرم، چشمان خسته ام را نوازش می داد،آهنگ های دردناک دل مُرد و افقی روشن از زیر ابرهای سیاه دلم بیرون آمد.آن روز، چون آتشی که میل به خاشاک داشت، عشق زیارت مرا به سوی حریمی می کشاند، که خواسته یا ناخواسته از علایق پست مادی فراریم می داد.و آن لحظه یافتم که خدای مهربان، چشم لطف از حال زارم مپوشانده و روی لطف و عنایت از گرفتاری چون من متابیده است.می خواستم از غم زمانه برهم، گویی در وادی وصل حق گام بر می داشتم.مرا فرموده بودند که برای ورود باید از درب خل...
ادامه مطلب
«باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟!»«شور حسین علیه السلام است؛ چه ها می کند»؟!فصل فراوانی یادت از راه رسیده است و من نوبرانه های اشک را از نگاهم چیده ام.غمی سترگ بر دلم چنگ انداخته است؛ غمی به وسعت غروب عاشورا؛غمی به اندازه پریشانی «زینب» علیهاالسلام هنگام وداع؛غمی به بلندای فریاد «قاسم علیه السلام » از دل میدان،غمی به وسعت زیباییِ علی اکبر علیه السلامغمی به نازُکای حنجره «علی اصغر»، آن گاه که حتی،تاب نوازش خنکای نسیم را نداشت چه رسد به شرنگ تیر سه شعبه.غمی به ارتفاع تلِّ زینبیه؛ هنگامی که زینب علیهاالسلام دیگر صدایلا حول و لا قوة إلاّ باللهِ را از حنجر امام علیه السلام نمی شنیدو آخرین تبسّم برادر را در ذهن خسته اش، تجسّم می ک...
ادامه مطلب